Patough
صداش رو صاف کرد و به همون آرمش همیشگی جواب سلامم رو داد . از پشت اون عینک بیضی با شیشه های ضخیم بهم نگاه می کرد،نمی تونستم ازش چیزی بپرسم ولی از تو نگاهش همه چیز رو می شد فهمید. دوباره مشغول شکستن قند شد . صدای خرت خرت شکستن قند دوباره سکوت اتاق رو شکست . همش تو این فکر بودم که یکجوری سر صحبت روباهش باز کنم ، ولی انگار ذهنم خالی شده بود از اون همه کلمه که صبح کلی برای گفتنشون تمرین کرده بودم . دوباره صدای شکستن قند قطع شده دیدم بلند شد رفت جای سماور از توی سبد کنار سماور که همیشه توش چندتا استکان داشت دوتا استکان برداشت وسینی رو هم که کمی آب که هنگام شستن روش بود رو با تیکه ای پارچه پاک کرد و استکان ها رو داخلش گذاشت و چای رو ریخت داخل استکان ،بعد باسختی بلند شد و با سینی چای اومد جای من نشست .بهم نگاه کرد میترسیدم ولی چی می خواد بگه با اون دستهای زبرش که از زحمت وکار زیادش بود دست کشید رو صورتم و خندید و با اون لحن آرم ومهربونش گفت دیگه بزرگ شدی نادر جان .یخم خیلی سریع آب شد و گفتم عزیز با مادرش صحبت کردی همینطور که استکان چای رو برداشت و به دستم داد گفت آره اما ........... ادامه دارد... یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید: در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
براى من یک بستنى بیاورید. ایرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار میمانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم میدارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند. منبع:http://fa.wikipedia.org عشق واقعی پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل را پرسیدند. دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند. عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! منبع:www.javanha.ir پوریا پورسرخ : متولد۵۶ در تهران.دکترای فیزیولوژی گیاهی منبع:www.farspix.com زن مثل تلویزیونه دوست دختر مثل موبایل تو خونه تلویزیون تماشا میکنی وقتی میری بیرون موبایلتو میبری وقتی پول نداشته باشی تلویزیون خونه ات رو میفروشی وقتی پول بدست میاری گوشی موبایل رو عوض میکنی بعضی وقتها از تلویزیون لذت میبری اما بیشتر اوقات با موبایل بازی میکنی تلویزیون برای تمام عمرت مجانیه اما اگه قبض موبایل رو پرداخت نکنی ارائه خدمات متوقف میشه تلویزیون بزرگ و گنده است و معمولا کهنه اما موبایل خوشگل و باریک و خوشدسته و همیشه میشه همه جا با خودت ببریش معمولا هزینه استفاده از تلویزیون منطقی و قابل قبوله اما هزینه استفاده از موبایل زیاده و همیشه هم بدهکاری و مهمترین نکته اینکه موبایل وسیله ارتباطی دوطرفه است (صحبت کردن و گوش دادن ) اما فقط باید به تلویزیون گوش بدی !چه بخواهی چه نخواهی و آخرین نکته اینکه تلویزیون ویروس نداره اما موبایل … داستانی عجیب ولی واقعی

- چرا دوستم داری؟ واسه چی می گی عاشقمی؟
- دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا" دوست دارم
- تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟
- من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
- ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
- باشه.. باشه! میگم... چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت...
- دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت. پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون:
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم اما حالا نه می تونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه! معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ سنت
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت:
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود !

ادامه مطلب

پیرمرد گفت…
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است…!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.
ادامه مطلب







لاله اسکندری : متولد ۵۱ در تهران. لیسانس گرافیک
مهناز افشار : متولد ۵۶ در تهران. دیپلم تجربی….
پژمان بازغی : متولد ۵۳ در تهران. لیسانس صنایع
عسل بدیعی : متولد ۵۶ در تهران.لیسانس تغذیه
زیبا بروفه : متولد ۵۴ در تهران. لیسانس حقوق قضایی
ماهایا پتروسیان : متولد ۴۸ در تهران. لیسانس تئاتر
پارسا پیروزفر : متولد ۵۱ در تهران. لیسانس نقاشی
هانیه توسلی : متولد ۵۸ در همدان.دانشجوی رشته نمایش نامه نویسی
هدیه تهرانی : متولد ۵۱ در تهران.دیپلم
بهناز جعفری : متولد ۵۳ در تهران. لیسانس ادبیات نمایشی
رامبد جوان : متولد ۵۰ در تهران.دیپلم
چکامه چمن ماه : متولد ۵۹ در تهران.دیپلم مجسمه سازی
لیلا حاتمی : متولد ۵۱ در تهران. تحصیل در مهندسی برق و ادبیات مدرن فرانسه را در سوییس نیمه کاره رها کرد
مجید حاجی زاده : متولد ۵۸ در تهران.تحصیل در رشته میکروبیولوژی را رها کرد و هم اکنون تئاتر می خواند
میترا حجار : متولد ۵۵ در تهران.دیپلم
امین حیایی : متولد ۴۹ در تهران. تحصیل در رشته کامپیوتر را رها کرد
شهاب حسینی : متولد ۵۲ در تهران. تحصیل در رشته روانشناسی را رها کرد
شهرام حقیقت دوست : متولد ۵۱٫ کارشناس رشته تئاتر
رضا داوود نژاد : متولد ۵۹ در تهران. تحصیل در رشته حقوق را رها کرد
سام درخشانی : متولد ۵۹ در تهران.تحصیل در رشته نمایش را رها کرد
بهرام رادان : متولد ۵۸ در تهران. لیسانس مدیریت بازرگانی
حبیب رضایی : متولد ۴۸ در مشهد. لیسانس مدیریت بیمارستان
بهاره رهنم : متولد ۵۲ در تهران.لیسانس ادبیات فارسی و حقوق قضایی.دانشجوی فوق لیسانس در رشته نمایش
مریلا زارعی : متولد ۵۳ در تهران. لیسانس مهندسی صنایع قضایی
فقیهه سلطانی : متولد ۵۳ در تهران.لیسانس ادبیات نمایشی
رامبد شکرآبی : متولد ۵۱ در تهران. دیپلم ریاضی
رضا شفیعی جم : متولد ۵۰ در تهران. لیسانس نقاشی
غزل صارمی : متولد ۵۷ در تهران.دیپلم
میلاد صدر عاملی : متولد ۶۱٫ دانشجوی رشته مهندسی نساجی
امیر حسین صدیق : متولد ۵۱ در نیشابور. دیپلم بازیگری
لادن طباطبایی : متولد ۴۹ در تهران.لیسانس بازیگری
شبنم طلوعی : متولد ۵۰ در تهران. دیپلم
پرستو صالحی : متولد ۵۶ در تهران. لیسانس
رزیتا غفاری : متولد ۵۱ در تهران. لیسانس کارگردانی سینما
شقایق فراهانی : متولد ۵۱ در تهران. لیسانس نقاشی
گلشیفته فراهانی : متولد ۶۲ در تهران. دانشجوی رشته موسیقی
نگار فروزنده : متولد ۵۷ در تهران.دیپلم
حدیث فولادوند : متولد ۵۶ در تهران.فوق دیپلم
علی قربان زاده : متولد ۵۷ در تهران.دیپلم
شبنم قلی خانی : متولد ۵۶ در تهران. فوق لیسانس رشته تئاتر
ترانه علیدوستی : متولد ۶۳ در تهران. دیپلم
مهتاب کرامتی : متولد ۵۰ در تهران. لیسانس میکروبیولوژی
نیکی کریمی : متولد ۵۰ در تهران. دیپلم تجربی
مانی کسراییان : متولد ۵۵ در شیراز. لیسانس بازیگری
باران کوثری : متولد ۶۴ در تهران. دیپلم موسیقی
کامبیز کاشفی : متولد ۵۶ در تهران. دیپلم
محمد رضا گلزار : متولد ۵۴ در تهران.لیسانس مکانیک سیالات
پوپک گلدره : متولد ۵۰ در تهران. لیسانس روانشناسی
سروش گودرزی : متولد ۵۳ در تهران. لیسانس کامپوتر
لادن مستوفی : متولد ۵۱ در شهسوار. لیسانس کارگردانی
مرجان محتشم : متولد ۴۸ در تهران، رها کرده دبیرستان
یکتا ناصر : متولد ۵۷ در تهران.لیسانس مهندسی محیط زیست

با عرض پوزش به حضور خانمهای محترم این فقط یه شوخیه
| Design By : Night Skin |





